لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است !
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است !
هیچ، می چرد گاوی در کرد .
ظهر تابستان است .
سایه ها میدانند، که چه تابستانی است .
سایه هایی بی لک ،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست .
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست .
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد .
#شعر_سهراب_سپهری_جان
#خودت_عکس_بگیر
#خودت_ادیت_کن
#غوغا
۶۳ نظر
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷